نخستین برف پاییزی ورزقان را سفید پوش کرد

  نفوذ هوای سرد و فعالیت سامانه بارشی که طی روزهای اخیر شهرستان را تحت تاثیر قرار داده بود، از دیروز...

موسیقی عاشیقی میراث کشور ماست

  دنبال خبری کهنه بودم که خبر دیگری هم به چشم آمد. اشاره به این دارد که موسیقی عاشیقی توسط کشور آذ...

در خیابان های اهر دیگر صدای روزنامه نمی آید

چند روز است که خیابان های اهر ارشد هر روزه خود را نمی بیند و صدایش را نمی شنود. ارشد یوسف نژاد روزنا...

فعالیت بیش از ۴۰ مبلغ برای ماه رمضان در ورزقان

حجت الاسلام سید حجت سیدی صبح امروز سه شنبه هم زمان با سالرزو صدور فرمان تاریخی حضرت امام خمینی(ره) م...

رضا علیزاده نماینده معین مردم اهر و هریس در مجلس دهم انتخاب می‌شود

  رضا علیزاده در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم در تبریز، با اشاره به ترکیب هیئت‌رئیسه دائم مجلس دهم، اظه...

  • نخستین برف پاییزی ورزقان را سفید پوش کرد

    جمعه ، 7 آبان 1395 ، 06:33
  • شرکت ملی مس در جهت عکس تحقق اقتصاد مقاومتی گام بر می‌دارد

    سه شنبه ، 26 مرداد 1395 ، 12:32
  • موسیقی عاشیقی میراث کشور ماست

    شنبه ، 19 تیر 1395 ، 06:35
  • در خیابان های اهر دیگر صدای روزنامه نمی آید

    سه شنبه ، 1 تیر 1395 ، 05:00
  • فعالیت بیش از ۴۰ مبلغ برای ماه رمضان در ورزقان

    سه شنبه ، 1 تیر 1395 ، 04:54
  • رضا علیزاده نماینده معین مردم اهر و هریس در مجلس دهم انتخاب می‌شود

    دوشنبه ، 17 خرداد 1395 ، 05:09
  • مرگ موتورسوار در برخورد با ال 90 در سه‌راهی گزانبند در جاده ورزقان –خاروانا

    دوشنبه ، 17 خرداد 1395 ، 05:04

 

 صد سال از مرگ ستارخان در ٢٥ آبان ماه ١٣٩٣ مي گذرد، اما اين شخصيت بزرگ تنها در زمان مرگ مظلومانه اش غريب نبود. در سال جاري تقريبا هيچ نهاد و رسانه اي يادي از اين مجاهد نكرد كه پيروزي مشروطه ايراني و متحقق شدن اراده ملي بي شك نتيجه ايستادگي ها و مقاومت هاي او و يارانش در تبريز بود. همايش ملي صدمين سالگرد ستارخان امروز سوم اسفندماه در تبريز برگزار مي شود، تا شايد بتواند ياد مردي را زنده كند كه پاكباز بود و در حافظه ايرانيان با نام سردار ملي شناخته مي شود. ستارخان سردار ملي (١٢٨٤-١٣٣٢ق) فرزند حاج حسن قراجه داغي در منطقه قراجه داغ (ارسباران) در ٣٢ كيلومتري مهاباد به دنيا آمد. سوابق زندگي او در دوران كودكي و نوجواني تا درگيري هاي جنبش مشروطه چندان معلوم نيست. از اطلاعات جسته و گريخته اي كه از وي به دست آمده، درمي يابيم كه او با پدر خود در روستاهاي اطراف ارسباران به شغل پارچه فروشي مشغول بوده است. ستارخان پس از قتل برادرش اسماعيل به دست نيروهاي دولتي به همراه خانواده خود به تبريز مهاجرت كرد و در محله اميرخيز اقامت گزيد و از داش ها و لوطي هاي آن محله شد. ستارخان پس از قتل برادرش اسماعيل به دست نيروهاي دولتي به همراه خانواده خود به تبريز مهاجرت كرد و در محله اميرخيز اقامت گزيد و از داش ها و لوطي هاي آن محله شد.
    وي مدتي جزو سواران حاكم خراسان بود، از آنجا به عتبات عاليات سفر كرد، پس از چندي به تبريز بازگشت و به مباشري املاك محمدتقي صراف در سلمان مشغول شد. سپس به توصيه رضاقلي خان سرتيپ وارد خدمت قراسوران (ژاندارمري) و حفاظت راه مرند و خوي به او محول شد. چندي بعد مورد توجه مظفرالدين ميرزا (وليعهد) قرار گرفت، ضمن دريافت لقب خاني، از تفنگداران وليعهد در تبريز محسوب شد. ستارخان بنابر عادت لوطي گري در يكي از درگيري هاي خود با مامورين محمدعلي ميرزا (وليعهد) در تبريز، مورد تعقيب قرار گرفت، از شهر گريخت. سپس با وساطت بزرگان و معتمدين محل به شهر بازگشت و دلالي اسب را پيشه خود كرد. در سال ١٣٢٥ق انجمن ايالتي آذربايجان به واسطه رشادت هاي ستارخان و باقرخان به آنان لقب سردار ملي و سالار ملي اعطا كرد. با شروع انقلاب مشروطه در تهران و گسترش آن در سراسر كشور، مجاهدين و آزاديخواهان آذربايجاني و قفقازي به فرماندهي ستارخان و باقرخان به حمايت از مشروطيت قيام كردند و در مقابل قواي ٣٥ تا ٤٠ هزار نفري اعزامي از مركز و خوانين محلي به فرماندهي عبدالمجيد ميرزا عين الدوله كه براي سركوبي قيام تبريز اعزام شده بودند به شدت مقاومت كردند و از تسلط آنها به شهر ممانعت كردند. تبريز به مدت ١١ ماه توسط قشون دولتي محاصره شد و از ورود آذوقه به شهر جلوگيري به عمل آمد. زندگي بر مردم بسيار سخت و طاقت فرسا شد. نهايتا با وساطت قنسول هاي روس و انگليس و موافقت دولت هاي طرفين عده اي از قواي روسيه به تبريز وارد شدند و راه جلفا را براي ورود آذوقه باز كردند. در نتيجه محاصره شهر به پايان رسيد و سربازان دولتي و خوانين محلي مخالف مشروطيت از اطراف تبريز دور شدند. بدين ترتيب نقشي كه ستارخان و باقرخان در دفاع از مشروطه و تبريز داشتند به پايان رسيد.
    با حضور سربازان روسي در تبريز موقعيت براي ستارخان و باقرخان سخت و خطرناك شد. آنها به اتفاق جمعي ديگر از سران آزاديخواه به قنسولگري عثماني پناهنده شدند. سپس تحت فشار روس ها و بنابر دعوت آيت الله محمدكاظم خراساني به همراه جمعي از مجاهدين در روز هشتم ربيع الاول ١٣٢٨ق به تهران مهاجرت كردند. در تهران استقبال شاياني از آنان به عمل آمد و از طرف مجلس شوراي ملي مورد تجليل قرار گرفتند و دو لوح نقره اي طلاكوب به ستارخان و باقرخان اهدا شد و براي هر كدام ماهيانه مبلغ هزار تومان مقرري از طرف مجلس تعيين شد و در پارك اتابك (محل فعلي سفارت شوروي) اسكان يافتند.
    در جريان ترور آيت الله سيدعبدالله بهبهاني، دولت مشروطه تصميم به خلع سلاح گروه هاي مسلح گرفت، ستارخان با اين امر مخالفت كرد و با قواي دولتي به جنگ پرداخت، در اين جنگ پاي او تير خورد و تسليم شد و ٣٠ تن از نيروهاي وي كشته و ٣٠٠ تن اسير شدند. وي چهار سال پس از اين واقعه در تاريخ ٢٨ ذي الحجه ١٣٣٢ درگذشت و در باغ طوطي در جوار حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شد.

 
مي گفت به جز قانون قوم و خويشي ندارم
رحيم رييس دانا، محقق تاريخ آذربايجان در گفت وگو با «اعتماد»:ستارخان از بازي هاي سياسي بي خبر بود


ستارخان اعتقاد شديدي به قانون داشت. بعدها اعلاميه اي هم با اين مضمون منتشر كرد كه «من به جز قانون قوم و خويشي ندارم». پايبندي او به قانون تا جايي بود كه وقتي عده اي از مجاهدين فراري به او پناهنده مي شوند، مي گويد اگر نرويد خودم شما را به دولت تحويل مي دهم . در بازي هاي سياسي، بعدها طوري شده بود كه اعتداليون پشتيبان ستارخان انقلابي بودند!!! به هر حال ستارخان هميشه در جبهه مردم بود و خب شايد تنها به بازي هاي سياسي آگاهي نداشت
    در همان دوره روشنفكري شايعاتي در خصوص گذشته ستارخان مطرح شد و كساني كه به نوعي از او و اقداماتش سيلي خورده بودند اين موارد را مطرح كردند اما اگر شايعاتي مثل غارتگر بودن ستارخان واقعيت داشت، آيا آن همه مجاهداني كه آمده بودند مي توانستند تحمل كنند كه وقتي خودشان جان بر كف دست گذاشته اند رهبرشان آمده باشد براي خودش ثروت جمع كند؟ در واقع ستارخان چيزي هم براي خودش نداشت
    
     سيده پري ناز سهرابي / براي شنيدن برخي زواياي پنهان زندگي سردار ملي در صدمين سالگرد مرگ وي، شايد رحيم رييس نيا يكي از بهترين منابعي باشد كه مي تواند براي مان با اشراف كامل از مشروطه بگويد و ستارخان.
    مولف كتاب هاي: «دو مبارز جنبش مشروطه»، «آخرين سنگر آزادي»، «آذربايجان در مسير تاريخ ايران» و... در دفتر كارش، در ميان خيل كتاب هاي تاريخي و غيرتاريخي، براي مان از ستارخاني گفت كه مي توانست با ٥٠ سوار، پرچم مشروطه را در قلب تهران بيفرازد...
    
     مي دانيم كه شخصيت ستارخان به نوعي در آذربايجان قوام يافته. چقدر تبريز به عنوان خاستگاه او در كنش و رفتارهايش اثر داشته است؟
    صد در صد اثر داشته. سنت لوطي گري كه اخلاقيات مثبت و منفي را در برمي گيرد از خصوصيات اين منطقه بوده. قبل از ستارخان هم در تبريز لوطي هايي بودند كه هنوز در ذهن مردم باقي مانده اند. مثلا«حلاج اوغلي ابراهيم» يك لوطي بوده كه از ثروتمندان مي گرفته و به فقرا و بيوه زنان مي داده. داستان هاي زيادي درباره آنان هست. خب اينها در شكل دهي بخش هاي مثبت اخلاقي كسي مثل ستارخان هم موثر بوده است.
    
     چه عواملي ستارخان را به عنوان يك قهرمان ملي مطرح كرد؟
    كل دوره اي كه ستارخان به عنوان قهرمان مشروطيت ايران شهرتي يافت، كمتر از يك سال بوده است. حتي وقتي فرمان مشروطه صادر شد، ستارخان هنوز در صف مشروطه خواهان درنيامده بود. او زندگي پرماجرايي داشته و شغل هاي مختلفي را تجربه كرده بود و از ياغي گري گرفته تا زنداني شدن در «نارين قلعه» اردبيل را در زندگي خود دارد.
    ستارخان اصالتا عيار يا به اصطلاح عاميانه لوطي بود. مي دانيد كه لوطي ها پايگاه طبقاتي ثابتي نداشتند: تا جايي كه در جريان مشروطه شاهد اين هستيم كه تعداد زيادي از لوطي ها به صف مخالفان مشروطه خواهي مي پيوندند اما ستارخان به سمت انقلاب مشروطه كشيده شد و قابليت هاي فردي اش به تدريج كمك كرد تا در فضاي انقلاب مشروطيت جايگاه خاصي پيدا كند.
    در سال دوم صدور فرمان مشروطيت، بر اساس شناختي كه مردم تبريز در دوران وليعهدي محمدعلي ميرزا كه حالاشاه شده بود از وي پيدا كرده بودند، نسبت به عاقبت مشروطه نگران مي شوند و همين باعث مي شود به رهبري انجمن ايالتي تبريز، در محلات مختلف به تربيت مجاهداني براي پاسداري از جنبش مشروطه بپردازند: در همين راستا نيروي مسلح پاسدار انقلاب مشروطه را پديد آوردند. با وجود اينكه ستارخان اوايل بازاري ها و جواناني را كه اسلحه به دست گرفته و تمرين مي كردند جدي نمي گرفت، در نتيجه جنب و جوشي كه در اين دوره در تبريز ايجاد شد، خود نيز وارد جنبش شد.
    
     آيا انديشه هاي جدايي طلبانه هم در اين زمان وجود داشت؟
    در آن زمان كه مردم در محلات خود تمرين نظامي مي كردند، شعري تركي بر سر زبان ها بوده با اين مضمون: «ياشاسين ملت مشروطه ميز هر آن ياشاسين/ ياشاسين مشق ائلين ملت ايران ياشاسين».
    مي بينيم حتي در شعرهاي عاميانه مردم هم صحبت از ايران مي شود. البته كه اين مردم، آذربايجاني بودند و به آذربايجاني بودن خود افتخار مي كردند، اما مي دانستند كه سعادت خود و كشورشان در گرو مشروطيت و مجلس است.
    
     ستارخان در آموزش جوانان نقشي هم داشت؟
    ستارخان به خاطر سوابقي كه داشت و آشنايي اش با اسلحه و اينكه زماني ياغي بود و در درگيري هاي مسلحانه شركت داشت، وقتي از طريق افرادي مانند اسماعيل اميرخيزي و انجمن ايالتي و انجمن حقيقت به جنبش مي پيوندد، در آموزش جوانان هم حضور پيدا مي كند.
    البته در شكل گيري همين گروه هاي مسلح، مجاهدان قفقازي هم بودند. اين مجاهدان قفقازي ايرانياني بودند كه براي كار كردن به قفقاز مهاجرت كرده و تحت تاثير انقلاب اول روسيه در سال ١٩٠٥ و سوسيال دموكرات ها در ١٩١٧ قدرت را در روسيه به دست مي گيرد. اينها در آشنايي مردم با سلاح و استفاده از آن نقش داشتند.
    
     از انجمن حقيقت نام برديد. آيا اين انجمن در واقع نيروي نرم افزاري و مغز متفكر بود؟
    بله. و بعدها انجمن حقيقت در جريان مقاومت مسلحانه تبريز تبديل به پايگاه ستارخان مي شود. انجمن غيبي با گرايشات سوسيال دموكرات ها رهبري مجاهدان و رهبري جنبش مشروطه را به دست داشتند.
    
     گفتيد كه بعد از امضاي فرمان مشروطيت ستارخان به جنبش پيوست. اقدام ويژه ستارخان در اين دوره چه بود؟
    انجمن ايالتي تبريز وقتي برخي كارشكني هاي محمدعلي شاه را مي بيند، تصميم مي گيرد نيرويي مسلح به تهران بفرستد. شايع است كه ستارخان مي گفته اگر مرا با ٥٠ سوار به تهران بفرستيد، پرچم مشروطه را در مجلس نصب مي كنم. خب اين از اميدها و آرزوهاي او سرچشمه مي گيرد. به هر حال، قلي خان آغبلاغي، ستارخان و باقرخان به باسمنج رفته و با جمع كردن داوطلبان راهي تهران مي شوند. همزمان، خبر بمباران مجلس مي رسد و انجمن ايالتي اين اكيپ را به تبريز فرا مي خواند.
    كشمكش هاي مشروطه خواهان و دربار، به بمباران مجلس ختم شده و محمدعلي ميرزا كه عنصر وابسته به روسيه و متكي به قزاق ها بود، مجلس مشروطه، خون بهاي آزاديخواهان را به دست قزاق ها و در راس آنها «لياخوف روسي» به توپ مي بندد. بعد از اين اتفاق بساط مشروطه به سرعت در حال برچيده شدن بود. در ادامه سريال به توپ بستن مجلس و دستگيري آزاديخواهان و انتقال آنها به باغ شاه و اعدام افرادي چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و...، تبريز دست به مقاومت مي زند. در اين دوره ستارخان به تدريج با نشان دادن قابليت هاي خود شناخته تر مي شود. بعدها مي بينيم كه اراده قوي و صداقت نابش دليل ستارخان شدن او بوده.
    
     مثل كاري كه در جريان پايين آوردن پرچم هاي سفيد كرد.
    بله. بعدها مساله پايين آوردن پرچم هاي سفيد پيش مي آيد. مي دانيد كه وقتي در تبريز مقاومت شروع شد، كنسول روسيه «پاخيتانوف» سعي كرد هسته هاي مقاومت را با وعده و وعيد و تطميع سست و از مشروطه رويگردان كند. البته عوامل روسوفيلي هم داشت كه در محله خيابان سراغ باقرخان رفتند و او را به نحوي با وعده فريب دادند و باقرخان براي مدتي پرچم سفيد به سردر خانه اش آويخت. پرچم هاي سفيد در سراسر تبريز، به ويژه در محلات شمالي شهر مثل شتربان و سرخاب و... كه جزو قلمرو مستبدين بود به چشم مي خورد. كوي اميرخيز (پايگاه ستارخان) در منتهي اليه شمال غربي تبريز، از پايگاه هاي مشروطه خواهان و يكي از دو پايگاه باقي مانده مقاومت پس از تسليم بقيه مناطق بود.
    پاخيتانوف به خانه ستارخان رفته و براي تطميع او وعده «سرقره سوراني» آذربايجان را در قبال نصب پرچم سفيد به خانه اش مي دهد اما ستارخان در يك جواب دندان شكن مي گويد: «جناب كنسول كار از اين حرف ها گذشته، من كسي نيستم كه زير پرچم بيگانه بيايم. ما ايراني ها با غيرت خود مشروطه را مي گيريم و پرچم ابوالفضل را گرامي مي داريم».
    او در آن روزها با ١٧ تن از همراهانش پرچم هاي سفيد تسليم را با شليك گلوله پايين آورد و جاني تازه در كالبد شهر دميده شد. بعد از چهار ماه مشروطه خواهان بر مستبدين پيروز مي شوند و كل شهر از جمله بخش شمال كه در اختيار مستبدين بود، به تصرف مشروطه خواهان درمي آيد.
    
     و اين دوره درخشش ستارخان بود.
    بله. در همان چهار ماه اول ستارخان و باقرخان آنقدر حماسه آفريني مي كنند كه از طرف ملت، عناوين «سردارملي» و «سالارملي» به آنها داده مي شود. تا جايي كه مدال هايي با تصاوير آنها ساخته مي شود و مجاهدين با افتخار اين مدال ها را به سينه مي زنند.
    ستارخان پرچم انجمن ايالتي را بر بام محل سابق آن نصب مي كند و اين انجمن فعاليت خود را از سر مي گيرد اما بعد از سه ماه باز حملات مختلف آغاز شده و با آمدن نيرو از تهران و نقاط مختلف ايران، كل تبريز به حالت محاصره درمي آيد. اين محاصره چندين ماه طول مي كشد تا اينكه روس ها به بهانه باز كردن راه ارزاق به شهر (كه به دليل زمستان و محاصره ديگر غذايي در آن نمانده بود و مردم در باغ هاي اطراف از يونجه هاي تازه روييده تغذيه مي كردند) وارد شهر مي شوند.
    
     آيا در اين مدت يا بعد از آن ستارخان از عقايد خود عقب نشست؟
    ستارخان اعتقاد شديدي به قانون داشت. در تهران وقتي مردم و رجال از او تشكر مي كردند، مي گفت بايد از مردم آذربايجان تشكر كنيد! بعدها اعلاميه اي هم با اين مضمون منتشر كرد كه «من به جز قانون قوم و خويشي ندارم». پايبندي او به قانون تا جايي بود كه وقتي عده اي از مجاهدين فراري به او پناهنده مي شوند، مي گويد اگر نرويد خودم شما را به دولت تحويل مي دهم.
    كم كم و در بازي هاي سياسي، بعدها طوري شده بود كه اعتداليون پشتيبان ستارخان انقلابي بودند!!! به هر حال ستارخان هميشه در جبهه مردم بود و خب شايد تنها به بازي هاي سياسي آگاهي نداشت.
    
     اين همان دوره اي بود كه ستارخان به تهران آمده؟
    بله، شب عيد سال ١٢٨٩ ستارخان همراه باقرخان و ١٠٠مجاهد در نتيجه فشارهايي كه وارد شده بود به سوي تهران حركت مي كنند. در اين زمان ستارخان در اوج محبوبيت بوده، به طوري كه يك عكسش ١٠ تومان به فروش مي رفته (در دوره يي كه يك خانه را با ١٥ تومان مي شد خريد!) حدود نيمي از مردم تهران به استقبال ستارخان و همراهانش مي روند اما در همان سال و با ورودش به تهران، به سرنوشت فعال ستارخان پايان داده مي شود. پس از وقايع پارك اتابك و زخمي كه به پاي ستارخان وارد مي شود، سردارملي خانه نشين شده و اين خانه نشيني و دوري از ميدان مبارزه و آزاديخواهي تا زمان مرگش ادامه مي يابد. ستارخان پس از چند سال دست و پنجه نرم كردن با اين زخم كاري در ٢٥ آبان ١٢٩٣ يعني چند ماه بعد از شروع جنگ جهاني اول در خانه اجاره اي اش در تهران در سكوت و غربت و تنهايي جان مي سپارد.
    
     نظرتان در مورد شايعاتي كه به ويژه در سال هاي اخير عليه ستارخان مطرح مي شود چيست؟
    در همان دوره روشنفكري شايعاتي در خصوص گذشته ستارخان مطرح شد و كساني كه به نوعي از او و اقداماتش سيلي خورده بودند اين موارد را مطرح كردند اما اگر شايعاتي مثل غارتگر بودن ستارخان واقعيت داشت، آيا آن همه مجاهداني كه آمده بودند مي توانستند تحمل كنند كه وقتي خودشان جان بر كف دست گذاشته اند رهبرشان آمده باشد براي خودش ثروت جمع كند؟ در واقع ستارخان چيزي هم براي خودش نداشته. همان خانه اش در تهران كه اواخر عمر را آنجا گذرانده اجاره يي بود. حتي وقتي ناطق مي رود براي وضعيت وخيم پايش پزشك بياورد، مي گويد من پولي ندارم كه به جراح بدهم. خب با اين اوضاع، اگر غارتي كرده پس آن پول ها كجا رفته؟ ستارخان شخصيتي بوده كه كل زندگي اش نشان مي دهد چقدر در دل مردم به ويژه در تبريز جا داشته و داستان هاي نيك و قهرمانانه اي كه برايش ساخته شده گواه اين مدعاست. در حالي كه اگر به جان و ناموس و مال مردم تعرض مي كرد اين محبوبيت را نداشت. از طرفي ستارخان ارادت خاصي به ثقة الاسلام كه به نوعي مريد و معلمش بوده داشت و مي دانيم كه در اواخر حيات ستارخان به دار كشيده مي شود. وقتي ستارخان به تهران مي رود، ثق[ الاسلام نامه اي به مستشار الدوله كه رييس مجلس وقت بوده نوشته و مي گويد كه احترام ستارخان را داشته و مراقب حفظ موقعيتش باشيد. خب وقتي چنين آدمي براي ستارخان احترام قايل بوده اينكه تا اين حد شان ستارخان را پايين مي آورند انصاف را رعايت نمي كنند.
    ستارخان در بدترين لحظات جان خود را به خطر مي انداخته و مي گفته از زياد، زياد و از كم، كمتر كشته مي شود. خيلي ها به اين اعتراف كرده اند: مثلايك نفر مي گويد: «وقتي گلوله ها مي باريدند و ستارخان از بين شان زد و رفت جلو فهميدم كه ستارخان شدن كار سهل و آساني نيست.»
    
     امروز پس از صد سال با نگاه به عملكرد ستارخان، فكر مي كنيد چيزي بوده كه مي توانسته سرنوشتش را احتمالاتغيير دهد؟
    در اساطير يوناني، «هركول» قهرمان افسانه يي يونان به نبرد «آنته» پهلواني كه زاده ايزدبانوي زمين است، مي رود. آنته بسيار نيرومند است و هركول در مبارزه با وي دچار مشكل مي شود، نقطه قوت آنته اين است كه هرگاه به زمين كوفته مي شود، با حمايت مادرش «زمين» نيرومندتر از جا برمي خيزد. آنته زاده زمين بود و از اين رو تا زماني كه گام هايش بر زمين استوار بود، شكست ناپذير. در انتهاي اين نبرد، هركول آنته را بر سر دست بلند كرده و بر فراز سر خويش، در هوا، خفه مي كند. ستارخان قهرماني بود كه تا وقتي پايش روي خاك زادگاهش تبريز و آذربايجان قرار داشت شكست ناپذير مي نمود اما وقتي به اجبار به تهران كوچانده شد و از خاك و حمايت مردم و پايگاهي كه در شهر خود داشت دور شد، قدرتش را از دست داد. نمي شود گفت نقطه ضعف، چون ستارخان اختياري در اين موضوع و گريز از سفر به تهران نداشت اما اگر مي شد در خاك خود بماند شايد سرنوشت ستارخان به گونه ديگري رقم مي خورد.

ستارخان از دو زاويه حماسه و تاريخ


پرويز زارع شاهمرسي :مفاخر تقويت كننده هويت هستند. هر چقدر افراد يك ملت و به ويژه جوانان كه در تكاپوي هويت طلبي و هويت جويي هستند، مفاخر خود را بشناسند، بيشتر با ريشه هاي تاريخي خود پيوند يافته و بيشتر به آرامش رواني حاصل از اين احساس دست مي يابند. بدين جهت نيز مفاخر و قهرمانان يك ملت، جزو سرمايه هايي هستند كه بايد در طول تاريخ مانند يك گنجينه حفظ شده و به دست نسل هاي بعدي سپرده شود. آنچه با مطالعه گذرا بر مفاخر ملل مختلف به دست مي آيد اين است كه ستم ستيزي و آزاديخواهي يك وجه مشترك و گسترده در ميان اين افراد را تشكيل مي دهند. اشخاصي چون بابي ساندز، جميله بوپاشا، پاتريس لومومبا، اميليانو زاپاتا، مهاتما گاندي و... از آن روي مورد احترام مردم جهان هستند كه در راه آرمان هاي مشترك بشري كوشيدند و گاه جان خود را از دست دادند. ستارخان نيز از خطه اي برخاسته است كه تاريخي طولاني از مبارزات مردم عليه ظلم و ستم دارد. چون بر اين دفتر قطور نظر مي افكنيم نام هاي درخشاني چون كوراوغلو، قاچاق نبي، شيخ محمد خياباني، زينب پاشا و... را مي بينيم كه هر كدام بيتي بر اين غزل پرشور مردانگي و غيرت افزوده اند. بررسي حديث قهرماني هاي ستارخان، بدون در نظر گرفتن اين پيشينه تاريخي و نظري، راه به جايي نخواهد برد. نكته ديگر كه در بررسي نقش و تاثير ستارخان بايد به آن توجه كرد اين است كه ستارخان داراي دو وجه شخصيتي است. يك وجه او همان گونه كه گفته شد بعد ستم ستيزي و كوشش در راه آرمان هاي والاي انساني است. اين وجه از شخصيت او بايد از طريق تكريم و تمجيد و معرفي به صورت شايسته عرضه و در سطوح مختلف مانند نامگذاري مكان ها، ساخت و نصب يادبود و مجسمه، ساخت فيلم، تاليف كتب مختلف به ويژه براي نوجوانان و دانش آموزان و... انجام گيرد. وجه ديگر اين است كه به هرحال ستارخان يك شخصيت تاريخي است و مانند هر شخصيت تاريخي ديگر، محتاج پژوهش علمي است تا ابعاد مختلف زندگاني و تاثير او روشن تر شود. ممكن است هر شخصيت تاريخي در زندگي شخصي خود، مسائلي داشته باشد كه برجسته كردن آنها يا سوءاستفاده از ابهام آنها، مي تواند به نگرش مردم نسبت به مفاخرشان آسيب برساند. سعيد نفيسي در مقدمه كتاب «بابك خرمدين: دلاور آذربايجان» مي گويد: «مردان بزرگ چه حاجت دارند كه ما از پدر و مادر و خاندان شان باخبر باشيم؟ يگانه چيزي كه ما از ايشان مي خواهيم اين است كه از كارشان مردم را بياگاهانيم. » اين بدان معناست كه شخصيت هاي تاريخي را بايد از جهت تاثير آنها بر روند كلي تاريخ يك كشور بررسي كرد. اگر بخواهيم نقش ستارخان را در روند حوادث تاريخي بررسي كنيم، بايد به اين نكته بپردازيم كه در جريان انقلاب مشروطه دو دسته افراد تاثيرگذار بودند. گروهي از جهت فكري و نظري، زمينه هاي انقلاب را آماده كرده و پايه هاي عقيدتي آن را ريختند. به عبارتي اينان كاري را كردند كه از قلم ها انتظار مي رفت اما روند حوادث نشان داد كه استفاده از سلاح ضرورت دارد. در اينجا بود كه اشخاصي بيشتر از توده مردم پاي به ميدان گذاشته و با اينكه بسياري از آنها حتي سواد نداشته و با افكار روشنفكري نيز آشنا نبودند، چنان در راه آرمان هاي انقلاب مانند آزادي جنگيدند كه گويا سال ها آموزش ديده بودند. در اينجا افرادي از مردم كوچه و بازار مانند ستارخان دلال اسب يا باقرخان سنگتراش هستند كه خانه و خانواده را گذاشته و همه حيات خود را در قمار آزادي مي گذارند. آنچه كه در مورد ستارخان حايز اهميت است، نقش بي بديل او در تغيير شرايط تاريخي است. اين شخص با دلاوري و جسارت بي مانندش، هسته يي از پايداري تشكيل داد كه روند حوادث را تغيير داد. اگر مقاومت و پايمردي ستارخان و همرزمانش نبود آينده يي تاريك براي انقلاب نوپاي مشروطه متصور بود. او همه محاسبات را برهم زد و ضربه يي مرگبار بر پيكر جبهه ارتجاع و استبداد وارد كرد. اين ارزش واقعي كار اوست. به همين دليل او مورد غضب دو گروه مهم در داخل و خارج ايران قرار گرفت. يكي رسانه هاي و مطبوعات روسيه تزاري و ديگري محافل درباري و استبدادي قاجار. مهم ترين اتهامي كه در آن زمان از طرف اين زخم خوردگان، مطرح مي شد و در زمان حاضر نيز از طرف برخي افراد ناآگاه و مغرض تكرار مي شود، اتهام تجزيه طلبي است. روشن است كه اين اتهام براي بدنام كردن ستارخان مطرح شده است چرا كه هيچ قول و فعلي از ستارخان سراغ نداريم كه نشانة صحت اين ادعا باشد. سخن آخر اينكه نگاهي به وضعيت معرفي ستارخان و برخورد برخي محافل محلي و كشوري با اين شخصيت و يادگارهاي ايشان از جمله منزل مسكوني و حتي مزار آن بزرگوار، بيانگر يك نكته تلخ است. هيچ ملتي در جهان با مفاخر خود، چنين بي مهري نمي كند.

 
سلام بي طمع

غلامحسين فرنود :پنج نمايشنامه مشروطيت را هر بار كه دستم مي گيرم بخوانم، يا صادقانه بگويم تك نفره براي خودم اجرا كنم، بي اختيار مي روم سراغ «ننه انسي». اجراهايش را در صحنه ديده ام، اما هيچكدام در دلم خانه نكرده. مي گويند خانم عصمت صفوي تحسين اجرايش را از گوهرمراد شنيده: روح هر دو شاد. در اين بازخواني ها يا برخواني ها، هميشه «ستارخان» سرزده و سرزنش كنان از راه رسيده و سوال هميشگي خود را تكرار كرده: «ساعدي بزرگوار، چرا نقشي از من در نمايشنامه هايش ننشانده؟»
    - تا زنده بود لازم بود از خودشان بپرسيد. شايد هم نمايشنامه هاي چاپ نشده يي دارد كه ستارخان لاي شخصيت ها برخورده.
    - نپرسيدم و نيازي هم نبود. در آن سال ها، ستارخان به قول سينماگران، ستاره نبود مثل امروز، كه تا بگويي مشروطه جواب باشد ستارخان. وقتي كتاب «دو مبارز جنبش مشروطه» در دهه ٤٠ در فهرست انتشارات ابن سيناي تبريز آمد...
    - با شركت ستارخان و شيخ محمد خياباني؟
    - و به قلم رحيم رييس نيا و عبدالحسين ناهيد. با آن كتاب ستارخان در محك قياس با اساطير يونان و ساير قهرمان هاي حماسي دمخور شد تا سرگذشتي جذاب و خواندني به مردم تحويل داده شود و آقاي دكتر ترابي در مقدمه كتاب سرافرازانه بگويد: «ديناميسم اجتماعي جنبش مشروطه بود كه از يك دلال اسب، يك گُرد آفريد»
    - يعني گردي از گردان بي شمار جنبش؟
    - البته يك قدم جلوتر از ديگران. اين نخستين كتاب رييس نيا و ناهيد بود كه با جلد ابريشمي زيبا و انگشت نما به بازار آمد. بعدها مرحوم عبدالحسين ناهيد سرگذشت خياباني را بسط داد و كتاب قطوري ساخت با نام قيام آزاديستان و...
    - و ستارخان ماند و آرزويش. چرا آقاي رييس نيا به صرافت بازنويسي و روايت تازه نيفتادند؟
    - آقاي رييس نيا زنده و ساعي تر از گذشته در كنگره بزرگداشت ستارخان تشريف دارند و به سوال شما هم جواب مي دهند.
    - واجب است كه بپرسم فيلم «ستارخان» مرحوم علي حاتمي را ديده ايد؟
    - نديده ام و فرصت و ميل ديدنش را هم ندارم.
    - چيزي از دست نمي دهيد. شايد از بدشانسي ستارخان بوده كه يكي از بهترين سينماگران ما، ضعيف ترين كارش را به او اختصاص داده.
    - همين؟ چرايي به دنبال ندارد؟ مرحوم حاتمي بي گدار به آب زده؟ معرفي ستارخان از طرف علماي تاريخ نقشي ندارد در اين كار؟
    - نمي دانم. پرس و جو مي كنم.
    - منظومه كوچك و زيباي «ميرزا كوچك خان» را خوانده ايد؟
    - نه. اسمش را هم نشنيده ام.
    - خواندني و الهام بخش است. جعفر كوش آبادي با مقدمه دلنشين بزرگ مرد ادب، م. ا. به آذين اثري ماندگار به ادب و تاريخ تقديم كرده. بارها خوانده ام و لذت برده ام و هربار ستارخان را ديده ام كه تفنگ در دست، سوار بر اسب و التماس بر لب از شاعران تركي گوي و فارسي گوي مي خواهد: مرا هم با منظومه اي ميزبان تاريخ كنيد.
    - شنيده ام آقاي رييس نيا يك بار از شاعر واقعا پيشرو و خاكسار، مفتون اميني خواسته اند منظومه اي نظير منظومه كوش آبادي براي ستارخان بسرايند.
    - آقاي مفتون هم با طمانينه و لبخند شاعرانه جواب داده اند: توفيق يار شعرم نشده. البته به تركي شيرين گفته اند: «ستارخان منظومه يه گلمير».
    - آقاي رييس نيا هم قانع شده اند؟
    - سخني نگفته اند. يك لبخند تاريخي تحويل داده اند. اين اواخر آهنگساز جواني كه عزم تصنيف موسيقي به نام ستارخان داشت و به قول مجري سينما هفت شبكه سه، با اهالي تاريخ هم مشورت كرده بود با آدرس عوضي سراغ من آمد و نظر خواست. من به كلمه تجربه، ايشان را به اهالي تاريخ حوالت دادم: با توصيه آنان چند كتاب خواند و نتيجه را به اين شرح گزارش داد: ستارخان به تنهايي ظرفيت و توانايي حضور در موسيقي را ندارد. در جمع مشروطه خواهان كه تنوع شان طيف بزرگي را تشكيل مي دهد، ستارخان مي تواند مانند ستاره يي در يك منظومه بدرخشد. با اين فكر قصد دارم مطالعه منابع را تا آنجا ادامه دهم كه روح مشروطه را دريابم و با الهام مستقيم آن شايد بخت يارم باشد و كاري كنم كه سلامي باشد بي طمع به مشروطه و اداي احترامي به خادمان شناخته و ناشناخته آن.


وقتي تاريخ زنده است


 سبا حيدرخاني :از ميان تمام آن عكس هايي كه از ستارخان بجامانده و با جست وجو در اينترنت هم به دست مي آيد، آنكه با چشماني شوخ، زل زده به دوربين و گلي در دست دارد، تصوير زنده تر و دلنشين تري از مابقي عكس هاي مبارز دلاور مشروطه است. ستارخان در اوج شهرتش كه عنوان سردارملي را هم گرفت، آنقدر محبوب بود كه عكس هايش در تهراني كه خانه يي را با ١٥ تومان مي شد خريد، ١٠ تومان به فروش مي رفت. تبريزي ها به همشهري دلير و لوطي منش و مبارزشان افتخار مي كردند: وقتي در هنگامه حمله روس ها به تبريز و محاصره ١١ ماهه شهر، راه آذوقه بر تبريز بسته شده و ايستادگي طاقت را بر مردم طاق كرده بود سردار بچه يي را مي بيند كه در آغوش مادر از شدت گرسنگي خاك مي خورد: سردار شرمنده است و شك مي كند به اين مقاومت. اما اين مادر است كه پاي او را محكم مي كند و مي گويد: خاك مي خوريم اما خاك به بيگانه و دشمن نمي دهيم. صد سال پس از درگذشت غريبانه ستارخان، تبريز حالابه بركت حركت هايي مانند مشروطه روزهاي خوبي دارد، حتي اگر سردارش را خيلي خوب نشناسد. توي يك كافه در منطقه ائل گولي تبريز، سر يك ميز تعدادي دختر و پسر جوان نشسته اند. صحبت سر موسيقي و تاريخچه آن است. بحث را مي كشم به تاريخ و مشروطه و ستارخان: وقتي مي پرسم ستارخان را مي شناسيد؟ همه يك صدا مي گويند «سردار مشروطه». اما از آن جمع شش نفره تنها يك نفر مي داند ستارخان چه كرده كه نامش شده سردار مشروطه. «اليار يكتن»، ٢٣ ساله و دانشجوي رشته مهندسي شيمي است و تنها فرد آن جمع كه اطلاعات خوبي راجع به مبارزات ستارخان، مقاومتش در حمله روس ها به تبريز، كوچ اجباري اش به تهران و حوادث پارك اتابك و چگونگي درگذشت سردار ملي دارد. او مي گويد همين دانسته هاي عمومي را هم بنا به علاقه شخصي اش از مطالعه چند كتاب مربوط به دوره مشروطه به دست آورده است. خانه مشروطه به عنوان يكي از پرافتخارترين خانه هاي تاريخي تبريز هميشه با عنوان «محل تصميم گيري سران مشروطه» همراه بوده. خانه مشروطه جايي است كه تصميم پايين آوردن پرچم هاي سفيد تسليم در برابر روس ها و شاه قاجار در آن گرفته شد: همان تصميمي كه با سر باز زدن ستارخان از نصب پرچم سفيد بر سردر خانه اش، از سردارملي يك قهرمان ساخت. اما در اتاق هاي اين خانه، ستارخان نقش اول ماجرا نيست، شايد چون به جز يك اسلحه كمري نشان ديگري براي حرف زدن از او وجود ندارد. تبريز يكي از شهرهاي كشورمان است كه هموطنان ارمني بسياري را در خود جاي داده: بارون آواك يا به گويش تبريزي ها «بارناوا»، محله ارمني نشين شهر است. «گارنيك» مرد پا به سن گذاشته اي است كه در اين محله دكان قهوه فروشي دارد. در جوابم مبني بر نگاه و شناختش از ستارخان مي گويد ارمني هاي تبريز به شهرشان غريبه وار نگاه نمي كنند: ما مسيحي ايراني و تبريزي هستيم و به تاريخ همان طور نگاه مي كنيم كه ديگران. مي داند كه ستارخان مشروطه طلب و آزادي خواه بوده: مي گويد سردار يك قهرمان محبوب بوده كه اين محبوبيت را از قانون طلبي و مردم دوستي به دست آورده و اوج محبوبيتش هم مربوط به دوران يازده ماهه محاصره تبريز و استقامت و ايستادگي او در رهبري مشروطه خواهان شهر است اما درباره نحوه درگذشت و محل مزارش چيزي نمي داند. اطلاعات بسياري از جوان هاي اين شهر از تاريخ همچون بقيه نقاط كشور، تنها تيترهاي درشت اتفاقات دوره هاي مهم است. در مورد مساله يي در تاريخ معاصر و نزديك، مثل محل دفن ستارخان افراد كمي آگاهي دارند. سردارملي در ميانه صحن بزرگي موسوم به باغ طوطي، در جوار حرم حضرت شاه عبدالعظيم حسني آرميده است. هيچ تابلو يا علامت و نشانه اي نيست كه رهگذران را به سوي مزارش راهنمايي كند. قبري ساده و صاف همچون خيل قبور ديگر صحن. در ١٠ دقيقه اي كه براي فاتحه خواني بر كنار مزار ستارخان نشسته ام پنج- شش نفري مي آيند به احترام سردار كنار مزار زانو خم مي كنند، فاتحه اي مي خوانند و مي روند. از دو مرد جوان مي پرسم از كجا آمده اند و بار چندم شان است. با لهجه يي آذري مي گويند از تبريز آمده اند. ساكن تبريز هستند و هرگاه براي كار يا ديدار اقوام به تهران مي آيند حتما سري هم به ري، براي زيارت حرم شاه عبدالعظيم و حضور بر سر مزار ستارخان مي زنند. عباس بار پنجم سفرش به ري و حضور در حرم است: مي گويد بار اول با جست وجوي ١٠، ١٥ دقيقه اي ميان تمام قبور صحن بود كه توانستم مزار ستارخان را پيدا كنم. شايد در كنار بي حوصلگي فراگير شده بين مردم براي خواندن درباره تاريخ، به ويژه تاريخ افتخارآفرين كشور، كم كاري كتب آموزشي هم در زمينه ناآگاهي عمومي در مورد اتفاقي مثل مشروطه و شخصيتي چون ستارخان نقش داشته باشد.
    اميرحسين فرحي نيا، دانشجوي دكتراي معماري و مدرس دانشگاه است. او معتقد است در كتاب هاي تاريخي چيز زيادي درباره ستارخان منعكس نشده و آنچه امروز مردم مي دانند هم مديون حافظه و نقل قول هاي شفاهي خودشان است. تكريم بزرگاني چون ستارخان و الگوسازي شايد قدمي كوچك در راستاي باز توليد هويتي باشد كه به سختي براي مردمان ايران اسلامي به دست آمده... سال هاست شخصيت ستارخان زير لايه هاي سنگين فراموشي خاك مي خورد: اين فراموشي، غربت و انزواي سردارملي دردآور است. آنچه امروز بر سر ستارخان مي آيد به مراتب كاري تر از زخمي است كه در پارك اتابك بر پاي او وارد شد.

گزارشي از يادگارهاي ستارخان در تبريز


 سحر فكردار :صد سال هم خيلي طولاني است و هم خيلي نزديك و آشنا. هيبت اين اسم و آن ياد آنقدري گيراست كه انگار هنوز هم بيشتر مردم شهر در همين روزگار با قهرمان مشروطه زندگي مي كنند. براي تبريزي ها «ستارخان» قهرماني افسانه يي نيست و مثل يك عضو قديمي از خانواده كه حالاسال هاست ترك دنيا گفته، به يادش هستند. درست مثل يك فاميل ِ آشناي دور كه همه فقط به قهرماني اش ايمان دارند.
    حالاصد سالي مي شود كه ستارخان دور از تبريز به خواب ابدي رفته و فقط نشانه هايي هرچند كوچك ولي پراهميت از خود به يادگار گذاشته است. اگر تاريخ را هميشه با تكه هاي به جا مانده در خشت و خانه هاي قديمي ورق مي زنند، براي گفتن از ستارخان نياز به بهانه نيست انگار كه اين طور در ذهن ها حك شد يادش.
    براي لمس زندگي فيزيكي او چيز زيادي به جا نمانده و شايد اگر سال 87 همت مردم محله اميرخيز تبريز نبود حالاحتي خانه اش هم در غفلت سازمان ميراث فرهنگي به يك ساختمان مدرن تبديل مي شد. ولي مردم محله همت كردند و با نوشتن نامه اي از نگراني خود براي تخريب خانه گفتند و بالاخره مسوولان را مجاب به بازسازي خانه ستارخان كردند.
    كوي اميرخيز از محله هاي بسيار قديمي و با اصالت تبريز است كه هنوز هم بافت سنتي و قديمي خود را حفظ كرده و در كوچه هايش زندگي با تمام جزيياتش جريان دارد. خانه هايي هم اندازه و هم سطح، دكان هاي كوچك با پيرمردهايي كه اگر ازشان نشاني خانه سردار را بپرسي با دقت تمام برايت نقشه راه را نشان مي دهند. خانه سردار در كوچه يي به نام خودش قرار دارد، خانه يي كه پس از بازسازي تا امروز با كاربري دفتر حقوق بشر اسلامي در شمالغرب از آن استفاده مي شود. ستارخان قبل از وارد شدن به جريانات مشروطه و همكاري با انجمن غيبي، در همين محله اميرخيز در كار خريد و فروش اسب بود.
    كالبد موجود اين خانه متعلق به دوران پهلوي و آجركاري هاي اجرا شده در نماي شمالي خانه از ويژگي هاي خاص معماري آن است البته بناي اصلي، متعلق به دوره قاجار، خانه يي با حياط هاي اندروني و بيروني بوده است.
    ولي فرق اساسي اين خانه تاريخي با ديگر نمونه هاي مشابه آن در اينجاست كه خانه ستارخان بيشتر از اينكه ارزش معماري داشته باشد به دليل تعلق به سردار ملي قابل اهميت است.
     از خانه بازسازي شده و زيباي ستارخان كه بيرون مي آيم بيشتر دلم مي گيرد از اينكه سردار با وجود داشتن چنين خانه يي با همسايه ها و مردماني آشنا چه بي رحمانه سال هاي آخر زندگي خود را در خانه يي كوچك و اجاره يي در تهران به سر كرد و در غربت چشم بست.
    خانه كوي اميرخيز در عصر جنبش مشروطه يعني از اواخر حكومت ناصرالدين شاه تا زمان حكومت سه ساله محمدعلي شاه محل سازماندهي و ستاد فرماندهي مبارزان مشروطه خواه و جنگ هاي ضد استعماري ستارخان و نيروهاي او عليه استعمار روس بود. اين خانه پس از عزيمت ستارخان و باقرخان به تهران در غربت ماند. پس از يورش دوم روس ها به تبريز در جريان شكست مشروطه، خانه يا ستاد فرماندهي انقلابيون مشروطه خواه توسط اشغالگران به توپ بسته شد.
    ولي در تبريز يك خانه ديگر هم پيدا مي شود كه يادآور سردار ملي و مشروطه باشد. خانه يي كه خيلي شناخته شده تر از خانه خود سردار است و امروز به يكي از نقاط مهم گردشگري تبريز تبديل شده است. «خانه مشروطه»، با معماري سبك قجري خود، بسياري از نشانه هاي مشروطه را در خود حفظ كرده و امروز كاربري موزه دارد.
    جز مجسمه پيكر سردار و چند نقاشي از او كه همه اينها قدمت چنداني ندارند، تنها يك يادگار از او كه به عنوان گران بهاترين شيء اين خانه از آن ياد مي شود، وجود دارد. «اسلحه كمري ستارخان» كه يك قبضه تپانچه ماوزر 10 تير روسي است، به همراه غلاف چرمي آن توسط يدالله خان سردارملي پسر ستارخان به گنجينه مشروطيت تبريز اهدا شده است.
    اينها تمام داشته هاي مادي ستارخان را در تبريز شكل مي دهد. اين نشانه هاي مادي و فيزيكي آنقدر كوچك و فراموش شدني هستند كه شايد خيلي از تبريزي ها اصلااز نفس وجودشان در اين شهر اطلاعي نداشته باشند و كمتر كسي از نشاني خانه سردار با خبر باشد. ولي ياد سردار بعد از صد سال به اين داشته ها زنده نمانده و چيزي عميق تر اسم و رسم او را مثل جزيي جدا نشدني از خاك تبريز خيلي آرام و بي صدا ريشه دوانده است.
    هر چند مثل خيلي ديگر از جاهاي تاريخ كه مردم فراموش شان مي كنند، امروز هم مردمان كمي از اقدامات و خدمات ستارخان در جنبش مشروطه خواهي آگاهي داشته باشند و فقط تا جايي مي دانند كه اين دو اسم به يكديگر گره خورده است.
    با تمام اينها رسم مردانگي و شجاعتي كه ستارخان از خود به يادگار گذاشت به تمام يادبودهاي مادي مانده از او مي چربد و اين ميراث معنوي را شايد طي اين سال ها در دوره هاي مختلف تاريخي در رفتار و اقدامات مردمان آذربايجان بتوان ديد. اين شجاعت ماندگار و صلابت اصلي ترين ميراث به جا مانده از سردار است كه در هيچ موزه و سنگ نوشته يي نمي توان به آن دست يافت.
    شايد به همين دليل است كه در طي اين سال ها القابي مثل اول غيرتمند آذربايجان، رييس جميع مجاهدان تبريز، سردار جان نثار، باغبان باغ وطن، سردار وطن پرست، فدايي جانسپار، مدافع مطلومين، مرد رشيد و جانباز، مجسمه غيرت، مجاهد پاكباز و... به او سنجاق شده و با اينچنين انديشه يي به اقدامات ستارخان نگاه مي شود. ستارخان انگار معناي همين القاب را به عنوان ميراث معنوي خود براي نسل هاي بعدي به يادگار گذاشته است. سردار ملي كسي كه مي گفت«تسليم نشويد! تن به بردگي ندهيد! مانند سنگ، مانند آهن و فولاد باشيد!»
    دكتر محمدحسن پدرام، يكي از پژوهشگران حوزه مشروطه مي گويد: «ملت ايران داراي استعداد ذاتي است و روحي زوال ناپذير دارد و از همين نطفه است كه تاريخ ايران همواره مرداني بزرگ و سياستمداران سترگ را به خود ديده است ولي همه آنها مانند الماس زير خاكروبه ها پنهان شده اند يا اگر دست به اصلاحاتي زده اند، جان خود را روي آن گذارده و به ديار نيستي روانه شده اند.»

ستارخان در كوره زمانه پخته و آبديده شده بود

سبا حيدرخاني : ناآگاهي عمومي درمورد ستارخان ريشه در عملكرد رسانه ها و نظام آموزشي دارد

   ستارخان در كوره زمانه پخته و آبديده شده بود. به نظر من ستارخان همه چيز را در غيرت و مردانگي و عدالت و قانون مداري مي ديد و فكر مي كرد اطرافيان او يا افرادي كه در سايه مشروطيت به مقام و منصبي رسيدند نيز در همين فكر بودند، در حالي كه اغلب آنها مشروطه را فقط براي دستيابي به اهداف شان مي خواستند نه براي خدمت به مردم و اجراي عدالت و قانون مداري.
    ستارخان نبايد به همه حرف هاي دولتمردان اعتماد مي كرد. نمونه بارزش هم نقشه اي بود كه در پارك اتابك برايش كشيدند. از طرفي با فرستادن فتنه گران به داخل پارك در رابطه با تحويل سلاح ها موجب دوتيرگي و دودلي بين مجاهدان شده و از سويي با قطع سيم تلفن مانع تماس ستارخان با نظميه و حل مساله شدند. همين ها منجر به ريختن خون مجاهدان، زخمي شدن ستارخان و ايجاد آن فاجعه شد.
     آن بخش از تاريخ كه يادآوري اش حس افتخار مي آفريند، همواره دوست داشتني تر و زنده تر از قسمت هاي ديگرش است و شخصيت هايش به مثابه قهرمانان اسطوره اي، سرفرازانه در داخل داستان هاي شفاهي جان مي گيرند و به امروز مي رسند. اما زنده نگاه داشتن نام و مرام افرادي كه روزگاري براي سرزمين مادري جان داده اند و افتخار خريده اند تنها بر دوش قصه ها و مردم عادي نيست. نظام آموزشي، هنرمندان و محققان در حفظ اصالت تاريخ و معرفي صحيح آن بيش از مردم معمولي وظيفه دارند. ستارخان، سردارملي ايران هم به عنوان يكي از اين افتخارآفرينان، قهرمان قرن هاي پيش نيست: يك قهرمان معاصر است كه نامش با مشروطه گره خورده. آنقدر معاصر كه نوادگانش در زادگاه جد بزرگ شان، تبريز، نام «سردارملي» را همراه خود به مدرسه، دانشگاه، اداره و محل كار مي برند. متن زير حاصل گفت وگو با «سامي سردار ملي» نتيجه ستارخان است:
   
     راجع به خانواده ستارخان براي مان بگوييد: فرزندان، نوه ها و نتيجه هاي سردارملي ايران.
     مرحوم ستارخان يك پسر به نام يدالله و دو دختر به نام هاي سلطان و معصومه داشت. يدالله فرزند بزرگ او، شش ساله بود كه همراه ستارخان به تهران رفت و در ١٠ سالگي، بعد از وفات ستارخان به تبريز بازگشت. يدالله خان شش پسر و يك دختر داشت كه من فرزند ارشد ستار، سومين پسرش هستم. يدالله خان در (٢٠ فروردين) سال ١٣٥٧ مرحوم شدند.
    سلطان خانم فرزند دوم ستارخان هم سه، چهار ساله بود كه ستارخان به تهران رفت و بعد از آن همديگر را نديدند. سلطان خانم فرزندي نداشت. معصومه خانم هم هنوز به دنيا نيامده بود كه ستارخان در اسفند سال ١٢٨٨ به اجبار به تهران رفت و اين پدر و فرزند هيچگاه همديگر را نديدند. معصومه خانم دو پسر و پنج دختر داشت كه سلاله آنها قريب به اتفاق خارج از ايران زندگي مي كنند.
   
     ناآگاهي نسبت به تاريخ كشور به خصوص بين جوان ها همه گير شده. اعضاي جوان تر خانواده سردارملي چقدر راجع به مشروطه و ستارخان مي دانند؟
    اول بايد ديد اين ناآگاهي همه گير از كجا ناشي مي شود. اگر دقت داشته باشيم مي بينيم در كتب درسي فرزندان مان در مورد معرفي شخصيتي مثل ستارخان به چند سطر مختصر بسنده شده، آن هم با مطالبي كه متاسفانه صحيح نيستند. براي مثال در كتاب تاريخ سوم دبيرستان آورده شده ستارخان و باقرخان به دعوت تلگرافي آخوند ملامحمد خراساني در روز هشتم ربيع الاول ١٢٨٨ قمري به تهران آمدند: در حالي كه مي دانيم اولاستارخان و باقرخان در سال ١٣٢٨ قمري به تهران رفتند نه ١٢٨٨ قمري. همچنين علاوه بر دعوت آخوند ملامحمد خراساني، فشارهاي زيادي از سوي والي آذربايجان، دولت روس و دولت مركزي مبني بر رفتن آنها وارد شده بود به طوري كه آنها اجازه نيافتند حتي نوروز سال ١٢٨٩ شمسي را در كنار خانواده هاي شان باشند و دو روز مانده به تحويل سال نو به سوي تهران عازم شدند.
    از سوي ديگر در اين كتاب زمان زخمي شدن ستارخان در پارك اتابك را ٤٠ سال زودتر نوشته و تاريخ وفاتش را هم ٢٨ ذي الحجه سال ١٢٩٢ قمري همزمان با اوايل جنگ جهاني اول ذكر كرده اند. در صورتي كه جنگ جهاني اول در سال ١٣٣٢ قمري شروع شده بود. با حساب اين سال هاي ذكر شده در كتاب، ستارخان ده ها سال پيش از آنكه مظفرالدين شاه فرمان مشروطه را امضا كند مرحوم شده بود! جاي تعجب بسيار است كه اين كتاب درسي توسط اساتيدي چون دكتر علي اكبر ولايتي و دكتر جليل عرفان منش بازنگري شده است. پس مي بينيم كه بخشي از ناآگاهي مردم و به ويژه جوانان در اين مورد به نحوه آموزش رسمي مان برمي گردد. از طرف ديگر نبود ساير منابع اطلاعات دهنده مانند فيلم، سريال و حتي بازي هاي كامپيوتري در مورد ستارخان بر ناآگاهي عمومي نسبت به اين قضيه افزوده است. خب، اعضاي جوان تر خانواده ستارخان هم از اين قاعده مستثنا نيستند: آنها هم در همين جامعه با همين آموزش هاي عمومي زندگي مي كنند.
    شايد با توجه به موقعيت خانوادگي شان تنها كمي بيشتر از مردم عادي در اين مورد مطالعه داشته باشند.
   
     خانواده سردارملي با خانواده باقرخان سالارملي ارتباط دوستانه و رفت و آمدهايي دوستانه يا خانوادگي داشته يا دارد؟
    گويا كسي از خانواده مرحوم باقرخان در تبريز زندگي نمي كند و هيچ اطلاعي از آنها ندارم. فقط حدود ١٠ الي ١٢ سال پيش بود كه نوه دختري ايشان را كه در مراسم بزرگداشت سالروز صدور فرمان مشروطيت در تبريز حضور داشتند ديدم و بعد از آن هيچگاه در هيچ مراسمي ايشان را ملاقات نكردم.
   
     شما به عنوان كسي كه نام سردارملي را بر خود داشته و حضور قابل توجهي در مسائل مربوط به ستارخان دارد مهم ترين اقدامات و اخلاقيات ايشان را چه مي دانيد؟
    شرايط اجتماعي آن دوران و اعتقادات ستارخان را ما فقط از روي چند كتاب خوانده و شنيده ايم و چيزهايي را مي توانيم تجسم كنيم و خب اين شايد با آنچه واقعا وجود داشت متفاوت باشد. ساده تر بگويم، تا انسان در محيط و دوراني حضور نداشته باشد درك كامل وقايع برايش امكان پذير نخواهد بود. همان طور كه تا با كسي مدت ها معاشرت و هم سفري نكنيد نمي توانيد به خصوصيات اخلاقي و اعتقادي او پي ببريد. در مورد ستارخان هم حقيقتا نمي توان گفت در عمق دل و ذهنش چه بوده و چه مي خواسته اما نكته اي كه درباره او قابل ذكر است و شواهد هم نشانش مي دهد اين است كه او در كوره زمانه پخته و آبديده شده بود.
    به نظر من ستارخان همه چيز را در غيرت و مردانگي و عدالت و قانون مداري مي ديد و فكر مي كرد اطرافيان او يا افرادي كه در سايه مشروطيت به مقام و منصبي رسيدند نيز در همين فكر بودند، در حالي كه اغلب آنها مشروطه را فقط براي دستيابي به اهداف شان مي خواستند نه براي خدمت به مردم و اجراي عدالت و قانون مداري. ستارخان نبايد به همه حرف هاي دولتمردان اعتماد مي كرد. نمونه بارزش هم نقشه اي بود كه در پارك اتابك برايش كشيدند. از طرفي با فرستادن فتنه گران به داخل پارك در رابطه با تحويل سلاح ها موجب دوتيرگي و دودلي بين مجاهدان شده و از سويي با قطع سيم تلفن مانع تماس ستارخان با نظميه و حل مساله شدند. همين ها منجر به ريختن خون مجاهدان، زخمي شدن ستارخان و ايجاد آن فاجعه شد.
   
     به عقيده شما شهر تبريز چقدر در شكل گيري شخصيت ستارخاني كه مي شناسيم نقش داشته است؟
    همان طور كه مي دانيم تبريز وليعهد نشين قاجار بود و ستارخان در دوره نوجواني و جواني شاهد وليعهدي محمدعلي ميرزا و مظفرالدين شاه در تبريز بوده و زورگويي ها و ناعدالتي هاي وليعهد و اطرافيانش را از نزديك ديده: خب اينها با توجه به زمينه فكري ستارخان، در رفتار، طرز فكر و كنش هاي او بسيار موثر بوده است.
     به عنوان عضوي از اين خانواده نامدار، مهم ترين ميراث ستارخان را چه مي دانيد.
    مهم ترين ميراث ستارخان نام نيكي است كه از او بر جاي مانده. خصوصيات اخلاقي اي همچون غيرت، مردانگي، شجاعت و عشق به آب و خاك وطن كه در ستارخان زبانزد بود باعث شده همواره نام نيكي از او باقي مانده و تا ابد نيز بماند.
   
     وسايل شخصي اي از ستارخان بوده كه توسط خانواده ايشان به موزه ها اهدا شده باشد؟
    وقتي ستارخان تهران بود، روس ها در تبريز با توجه به دل پري كه از سردار ملي داشتند، برادرش غفار و دو برادر زاده اش را همانند مرحوم ثقه الاسلام و چند نفر ديگر به دار آويختند. قسمتي از خانه اش را نيز با ديناميت خراب كرده و امكان غارتش توسط بوقلمون صفتان را فراهم كردند. در تهران هم در فاجعه پارك اتابك لوح هاي نقره اي زرين كوبي كه به ستارخان و باقرخان اهدا شده بود به همراه ساير وسايل آنها غارت شد: تنها يك تپانچه ده تير از او باقي مانده بود كه آن هم توسط پدر بزرگ مرحومم يدالله خان به موزه مشروطه تبريز اهدا شده است.
   
     يكي از پر بحث ترين موضوعات مربوط به ستارخان طي اين چند سال بحث انتقال مزار ايشان به تبريز بوده است: راجع به تلاش ها و درخواست هاي اين خانواده براي دريافت اجازه انتقال مزار ايشان به زادگاه شان بگوييد. اينكه اين پروسه چه مراحلي را طي كرده و آيا هنوز هم از سوي دوست داران و خانواده شان پيگيري مي شود؟
    همه ما در زندگي براي مان پيش آمده يا نظاره گر اين بوده ايم كه فرد يا جامعه به چيزي علاقه و نياز داشته باشد ولي روزمرگي و مشكلات موجود باعث غفلت از آن شده و اصلابه يادشان هم نيفتد اما با يك تلنگر و تكان كوچك به خود آمده تا اهميت مساله برايشان آشكار شود و دنبال آن كار بروند. در مورد انتقال قبر ستارخان هم من احساس كردم شايد نياز به چنين تلنگري باشد. بي اعتنايي به مزار ايشان و به نوعي غريب ماندنش در شهر ري و نيز وصيت شان مبني بر دفن شدن در تبريز، موجب شد خواستار انتقال قبر ستارخان به صورت شرعي به تبريز شوم. اما مسلما تنها با خواست من اين كار عملي نمي شود و حتما نيازمند زمينه هاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و مطالبه مردمي است. اگر اين زمينه ها مهيا نباشد و اين كار انجام شود نتيجه عكس داده و شايد موجب آزردگي روح ستارخان نيز بشود. من با جديت موضوع انتقال مزار ستارخان را شروع و سپس پيگيري كردم ولي بعد احساس كردم انگار تنها من اين كار را مي خواهم، چون هيچ حمايت و عكس العملي از سوي مردم و ارگان هاي مربوط نديدم و اكنون ديگر پيگير اين جابه جايي نيستم.
   
     در صدمين سالگرد درگذشت سردار بزرگ مشروطه خبري از برپايي مراسمي درخور نبود، آيا خانواده ستارخان تصميمي در اين رابطه داشتند؟
    كلمه ستارخان مترادف است با كلماتي چون غيرت، مردانگي، آزادي خواهي و وطن پرستي: و ارج نهادن به ستارخان يعني تكرار و بها دادن به اين صفات. در اين مورد بجاست اشاره اي داشته باشم به فرمايشات حضرت امام خميني(ره) كه در سال ٥٨ فرموده بودند: «آذربايجاني هميشه طرفدار اسلام بوده و در هر قضيه اي كه پيش آمده پيش قدم بوده است. آذربايجاني در صدر مشروطه ستارخان و باقرخانش زحمات زيادي كشيدند. . .» حال با توجه به فرمايشات حضرت امام(ره) آيا اين زحمات نياز به قدرداني ندارد؟ حتما كه جواب مثبت است. من هم از يك سال پيش شروع به رايزني در اين مورد كردم و سپس با مسوولان استاني هم ملاقات كرده و اهميت موضوع را خاطرنشان شدم. با توجه به اينكه شهرت ستارخان تنها منطقه اي نبوده و فرا استاني و حتي فرا ملي است، خواستار چاپ تمبر رسمي براي اين مناسبت و مراسم بزرگداشتي به صورت همايش بين المللي شدم. اما دريغ كه حتي براي برپايي همايشي منطقه اي نيز اقدامي نشد و هربار پيگير امر شدم جز وعده چيزي عايدم نشد. آنان به جرات نخواستند بگويند كه نمي خواهند مراسمي براي ستارخان برگزار كنند. شايد در دويستمين سالگرد وفات آن مرحوم، مراسمي در خور ستارخان برايش برگزار شود!